جدیدترین مطالب
ماجراهای یک آموزگار

جریان رفتن‌ها و آمدن‌ها

امروز آقای خدایی تماس گرفت. مدیر مدرسه‌ای که سال گذشته در آن‌جا تدریس می‌کردم. گفت فردا آخرین جلسه همکاران است.(در این جلسه معمولن از همکاران

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

موجودی چسبناک

این روزها موجود چسبناکی را در سرم احساس می‌کنم به نام اضطراب! مدام نگران همه چیز می‌شوم. نمی‌دانم بقیه در طول روز و یا زندگی‌شان

ادامه مطلب »
ماجراهای یک آموزگار

ابری بزرگ بالای سر معلم

دانش‌آموز که بودم، نمی‌دانستم ابری بزرگ روی سر معلمم است و مدام دارد تصمیم‌های مختلفی که باید بگیرد را نشان می‌دهد. اما حالا آن ابر

ادامه مطلب »
ماجراهای یک آموزگار

معلمان، کمی قبل از مهر

پاییز نیامده، مهر نیامده و مدرسه‌ها شروع نشده اما همگی در منِ معلم آغاز شده‌اند. مدام در فکر مدرسه و مشغول به کارهای جورواجورش هستم.

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

دنیای کهکشانی

پنج ساله بودم. زیاد خیالبافی می‌کردم. مگر می‌شود کودک بود و خیالباف نبود! شب که مامان چراغ‌ها را خاموش می‌کرد. در رخت‌خوابم به پشت دراز

ادامه مطلب »