وبلاگ

معرفی کتاب مردم مشوش

مردم مشوش را در میان تشویش‌هایم، آرام آرام خواندم. داستانی درباره‌ی نجات دادن، سرقت، گروگانگیری، همدردی و هر آنچه هر روز من و تو ممکن است در زندگی با آن دست و پنجه نرم کنیم یا حتا نکنیم! داستانی از احمق‌ها، پلیس‌ها، دزدها، مادرها، پدرها، بچه‌ها، صاحب‌خانه‌ها، بازنشسته‌ها، درمانده‌ها و

ساختن معنا و ناپدید نشدن

اینکه بی‌سر و صدا هستیم معنی‌ش این نیست که ناپدید شدیم. چیزی که واقعن بامعناست اصلن ناپدید نمی‌شود! این جمله‌ها دیالوگ یکی از شخصیت‌های سریالی‌ست که می‌بینم. جراح بزرگی که شاگردان زیادی تربیت می‌کند و خودش حالا به بیماری ام‌اس مبتلا شده است. استاد کیم آنقدر حرف‌های قابل تاملی می‌زند

هیولای نکند…

فردا به اولین جلسه با همکاران جدیدم خواهم رفت. این موضوع از صبح که معاون مدرسه تماس گرفت و اطلاع داد. استرس را به جانم انداخت تا  حالا که دارم می‌نویسم. استرس مدام ذهنم را بهم می‌ریخت و من هی این‌ور آن‌ور می‌کردم و تند تند یک سری کارها را

پرسش به مثابه‌ی خودشناسی

پرسش‌هایی باپاسخ یا بی‌پاسخ‌. چه اهمیتی دارد؟! هر چه که هست این‌بار به جای جواب دادن فقط می‌خواهم بپرسم. چرا به گاوهای آدم‌نما اهمیت می‌دهیم؟ چرا نمی‌توانیم تنهایی را برگزینیم و خلاص شویم؟ چرا آنقدر که احساسات مهم است، عقلمان مهم نیست؟ چرا برای سال‌های گذشته دلتنگ می‌شویم؟ چرا خواب‌های

چه کسی مرا از گرداب بیرون کشید؟!

امسال اولین سال کاری‌ام به طور جدی در مدرسه بود. همکاری داشتم که او آخرین سالش بود. من پر از شوق و اضطراب بودم و او پر از آرامش و شاید خستگی حاصل از سال‌ها سر و کله زدن با دانش آموزان! و حالا می‌خواست هر چه زودتر پا به

بازتاب درد دیگران

میلان کوندرا می‌گوید:« هیچ چیز از احساس همدردی سخت‌تر نیست. حتا تحمل درد خویشتن به سختی دردی نیست که مشترکن با کسی دیگر برای یک نفر دیگر یا به جای شخص دیگری، می‌کشیم و قوه تخیل ما به آن صدها بازتاب می‌‌بخشد.» همدردی… همدردی از همان بچگی یکی از سخت‌ترین