وبلاگ

به عقب می‌روم

عقب عقب می‌روم. من همیشه به سمت عقب می‌روم. دستانم محکم سمانه را در آغوش گرفته تا مبادا روی زمین بیفتم. انعکاس نور چتر زردش رویم افتاده و کمی چشمانم را می‌زند. شکمم از چتر بیرون زده و قطرات باران خیسش می‌کند. چقدر اول صبحی در شکم بیچاره‌ی من کتاب

گلدان اطلسی

گلدان‌ها را آب می‌دهد و زیر لب می‌خواند: مراقب گلدون اطلسی باش یه وقتایی منتظر کسی باش کسی که چشماش یه کمی روشنه شاید یه قدری هم شبیه منه خانم‌جان صدایش می‌زند: ترگل، ترگل کجایی؟! در می‌زنن. چارقد گل‌گلی‌اش را مرتب می‌کند و به سمت در حیاط می‌رود. همین که

مبل‌هایی که سکوت کردند

کلید را در قفل چرخاند. نایلون‌های خریدش را از روی زمین برداشت و با شانه در را هل داد. وارد خانه شد و با پا در را پشت سرش بست. خانه در نور کم مهتابی، نیمه تاریک بود. از همه‌جا بی‌خبر با خوشحالی مریم را صدا زد. _مریم گلی کجایی؟

چه کسی مرزها را تعیین می‌کند؟

حوالی نه شب است و این سوال در ذهنم چرخ می‌خورد که چرا کودکان امروز بویی از احترام نبرده‌اند؟ ادب این روزها در کدام سوراخ قایم شده که پیدایش نیست؟ مدام به رفتار کودکان قدیم (شاید پانزده سال پیش که خودم هم کودک بودم) و کودکان امروزی می‌نگرم. از این

معرفی کتاب ما تمامش می‌کنیم

کتاب ما تمامش می‌کنیم را چهارشنبه در استراحت بعد از کار، آغاز کردم. و تعطیلات آخر هفته‌ام را با لیلی همراه شدم و لحظه‌هایش را با او زندگی کردم. خوشحال شدم. غمگین شدم و صد البته عاشق! در نهایت شجاعت را زیر پوستم احساس کردم. داستان درباره‌ی دختر بیست و

کودک خندان، کودک ساکت

بوی پیاز می‌آید. صدای هم زدن که می‌شنوم، می‌فهمم مامان دارد غذا درست می‌کند. بوی غذایی در حال آماده شدن. بوی خانه‌ای گرم. حس حضور مامان. درست در همین لحظه که این بوها را می‌شنوم و این احساس در دلم جریان می‌یابد. چهره‌ی دوتا از شاگردانم جلوی چشمانم جان می‌گیرد.