وبلاگ

معرفی کتاب ما تمامش می‌کنیم

کتاب ما تمامش می‌کنیم را چهارشنبه در استراحت بعد از کار، آغاز کردم. و تعطیلات آخر هفته‌ام را با لیلی همراه شدم و لحظه‌هایش را با او زندگی کردم. خوشحال شدم. غمگین شدم و صد البته عاشق! در نهایت شجاعت را زیر پوستم احساس کردم. داستان درباره‌ی دختر بیست و

کودک خندان، کودک ساکت

بوی پیاز می‌آید. صدای هم زدن که می‌شنوم، می‌فهمم مامان دارد غذا درست می‌کند. بوی غذایی در حال آماده شدن. بوی خانه‌ای گرم. حس حضور مامان. درست در همین لحظه که این بوها را می‌شنوم و این احساس در دلم جریان می‌یابد. چهره‌ی دوتا از شاگردانم جلوی چشمانم جان می‌گیرد.

با نوشتن می‌فهمم!

من با نوشتن می‌فهمم من با نوشتن می‌بینم یداله رویایی   می‌توانم بگویم قبل‌ترها متن‌هایی نوشته‌ام که به طور مستقیم و غیر مستقیم دو جمله بالا را درونش داشته است! با تمام وجود لمسشان کرده‌ام چرا که من با نوشتن می‌فهمم، می‌بینم. اصلن با نوشتن زندگی را زندگی می‌کنم. هنگامی

معرفی کتاب بیرون ذهن من

این کتاب درباره‌ی اتفاقات و جریان روزمره‌ی زندگی دختر یازده‌ساله‌ای به نام ملودی است که مریضی سربرال پالسی یا فلج مغزی دارد. او از نظر ذهنی کاملن سالم و باهوش است. اما از لحاظ جسمی فقط می‌تواند به طور محدود دست و سرش را حرکت دهد. هم‌چنین نمی‌تواند صحبت کند! 

جهان در یک نقطه

_می‌دونی کره‌ی زمین چند سالشه کین؟ _نه؛ اما شرط می‌بندم قراره بهم بگی! _حدود چهارو‌نیم میلیارد سال! صدایش آکنده از هیجان و شگفتی بود، گویی بالاخره موضوع بحثی جالب را مطرح کرده بودم. گراهام: می‌دونی چند سال پیش انسان قدم به کره‌ی خاکی گذاشت؟ _نمی‌دونم! _فقط دویست هزارسال پیش؛ این

شاگرد نجات‌دهنده

همیشه خاطراتی از معلمانی شنیده‌ایم که تاثیر شگرفی روی زندگی شاگردانشان گذاشته‌اند و مسیر آن‌ها را تغییر داده‌اند. اما من این روزها شاگردی دارم که درست در لحظاتی که احساس عجز می‌کنم، مرا نجات می‌دهد. پسر بچه‌ا‌ی ظریف اندام، با چشمان درشت مشکی که با لهجه‌ی شیرین ترکی صحبت می‌‎کند،