وبلاگ

یک موقعیت، دو زمان

دختر پشت میز گفته بود روزهای فرد، ساعت چهار تا هشت مسئول تغییر مربی تو آموزشگاه هست. گفته بودم ولی به خواهرم فقط ساعتش را گفتید! با خونسردی تمام همان جمله را دوباره گفته بود. خسته‌تر از آنی بودم که بایستم و بحث کنم که چرا کارش را درست انجام

دوان دوان تا نوشتن

حوالی نیمه‌شب است و من امروز دوان دوان تا نوشتن رسیده‌ام. دیر رسیده‌ام اما به قول بیلبردهای تبلیغاتی، دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است. اینجا هم جواب می‌دهد دیگر! از میان سر و صدای بچه‌ها، جمع و تفریق تکنیکی، صدبار توضیح دادن و گوش نکردن‌ها، نفهمیدن‌ها، بازیگوشی‌ها و ساکت

افیون فیلم و کتاب

هنگامی که به خودم می‌نگرم، همواره در میان کتاب یا فیلمی هستم. نه اینکه در تمام طول روز مشغول خواندن کتاب یا تماشای فیلم باشم. قطعن اینگونه نیست. حتا روزهایی پیش می‌آید که نه کتابی می‌خوانم و نه فیلمی می‌بینم. اما در طول سال‌های اخیر، همیشه میان صفحه‌ی کتابی بوده‌ام.

یکم هفتمین ماه سال

تاریخ امروز را بزرگ بالای دفترم می‌نویسم. این تاریخ از شش، هفت سالگی برایم خاص بوده تا به الان. گرچه تا سال‌های طولانی هم خاص خواهد بود. یکم هفتمین ماه سال! از آمدن این روز خوشحالم. شاید برخی بگویند: آخه یک مهر هم خوشحالی داره؟ اما من با همه‌ی سختی‌های

با تو تا آخرین ایستگاه

با کوله پشتی‌های سنگین به دست از بی‌ار‌تی شلوغ ایستگاه میدان انقلاب پیاده‌می‌شویم. کو‌له‌ها را به پشت می‌اندازیم و خمیده، خیابان انقلاب را به سمت خیابان کارگرجنوبی در پیش می‌گیریم. فاطمه مدام از اتفاقات کلاس و سروکله‌زدن‌هایش با معلم‌های مختلف می‌گوید و غش غش می‌خندیم. جسارتش را همیشه دوست دارم.

جریان رفتن‌ها و آمدن‌ها

امروز آقای خدایی تماس گرفت. مدیر مدرسه‌ای که سال گذشته در آن‌جا تدریس می‌کردم. گفت فردا آخرین جلسه همکاران است.(در این جلسه معمولن از همکاران قدیمی تقدیر شده و همکاران جدید با هم آشنا می‌شوند). گفتم ساعت چند و گفت ساعت یازده. گفتم حتمن می‌آیم. خداحافظی کردیم. همین که گوشی