وبلاگ

با تو تا آخرین ایستگاه

با کوله پشتی‌های سنگین به دست از بی‌ار‌تی شلوغ ایستگاه میدان انقلاب پیاده‌می‌شویم. کو‌له‌ها را به پشت می‌اندازیم و خمیده، خیابان انقلاب را به سمت خیابان کارگرجنوبی در پیش می‌گیریم. فاطمه مدام از اتفاقات کلاس و سروکله‌زدن‌هایش با معلم‌های مختلف می‌گوید و غش غش می‌خندیم. جسارتش را همیشه دوست دارم.

جریان رفتن‌ها و آمدن‌ها

امروز آقای خدایی تماس گرفت. مدیر مدرسه‌ای که سال گذشته در آن‌جا تدریس می‌کردم. گفت فردا آخرین جلسه همکاران است.(در این جلسه معمولن از همکاران قدیمی تقدیر شده و همکاران جدید با هم آشنا می‌شوند). گفتم ساعت چند و گفت ساعت یازده. گفتم حتمن می‌آیم. خداحافظی کردیم. همین که گوشی

موجودی چسبناک

این روزها موجود چسبناکی را در سرم احساس می‌کنم به نام اضطراب! مدام نگران همه چیز می‌شوم. نمی‌دانم بقیه در طول روز و یا زندگی‌شان چقدر احساس چسبنده‌ی اضطراب را تجربه می‌کنند اما می‌توانم بگویم من از آن آدم‌ها هستم که این موجود چسبناک مرا در آغوش گرفته و مثل

معرفی کتاب جزیره‌ی سرگردانی

دیشب کتاب جزیره‌ی سرگردانی از سیمین دانشور را تمام کردم. کشش داستان و سرگردانی شخصیت اصلی یعنی هستی، خواننده را در این کنجکاوی که بالاخره چه خواهد شد، نگه می‌داشت. داستان در زمان قبل از انقلاب رخ می‌دهد. هستی دختر بیست‌وشش ساله‌ای که نقاش است و طبعی در شعر دارد،

ابری بزرگ بالای سر معلم

دانش‌آموز که بودم، نمی‌دانستم ابری بزرگ روی سر معلمم است و مدام دارد تصمیم‌های مختلفی که باید بگیرد را نشان می‌دهد. اما حالا آن ابر بزرگ را روی سر خودم احساس می‌کنم. این روزها که به شروع مدارس نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوم. هر روز دارم فکر می‌کنم. مطالعه می‌کنم. یادداشت

معلمان، کمی قبل از مهر

پاییز نیامده، مهر نیامده و مدرسه‌ها شروع نشده اما همگی در منِ معلم آغاز شده‌اند. مدام در فکر مدرسه و مشغول به کارهای جورواجورش هستم. انجام می‌دهم و هزار چیز دیگر به ذهنم هجوم می‌آورند. تازه استرس هم گریبانم را می‌گیرد. مثل همین حالا که میان انجام دادن دیوانه‌وار کارهایم