وبلاگ

ترسی که جان باخت

بچه که بودم، وقتی سوار ماشین می‌شدم. به محض سرعت گرفتن از ترس به خودم می‌پیچیدم که کاش سرعتش کم شود. بچه که بودم وقتی می‌خواستم صبح‌ها همراه خواهر بزرگ‌ترم به مدرسه بروم، چادرش را سفت می‌گرفتم و تند تند در کنارش عرض خیابان را می‌دویدم. بزرگ‌تر که شده بودم

زندگی داستانی ای.جی.فیکری

ساندی ایگل درباره‌ی این کتاب می‌گوید: هرکسی عاشق کتاب و کتاب‌فروشی و دنیایی که خواندن به رویش می‌گشاید، باشد. عاشق این کتاب خواهد شد. خواندن این کتاب را در قطار شروع کردم. زمانی که از پس آن، شالیزارها را می‌دیدم. کتابی که درباره‌ی کتاب‌ها بود، لحظه‌ها را برایم لذت‌بخش‌تر می‌کرد.

شاگرد مورد علاقه

شاگرد موردعلاقه‌ام لزوما کسی نیست که مدام درس می‌خواند و جواب همه‌ی سوال‌ها را می‌داند. شاگرد مورد علاقه‌ام همان دانش‌آموزی‌ست که هشیار است. موقعیت را می‌سنجد. زمانی که خوشحالم می‌فهمد. زمانی که ناراحت و عصبانی‌ام می‌داند که باید چکار کند. شیطنتش به جا و بامزه است. درسش هم به مقدار

کتاب مورد علاقه‌ات چیست؟

دیروز این متن را در کتاب زندگی داستانی ای.جی.فیکری می‌خواندم. به نظرم جالب و دوست داشتنی آمد. آدم‌ها دروغ‌های کسل‌کننده‌ای درباره‌ی سیاست، خدا و عشق می‌گویند. اگر بخواهی چیزی درباره‌ی خود واقعی کسی بدانی، پاسخ این سوال کمکت می‌کند: کتاب مورد علاقه‌ات چیست؟ معمولا برای آشنا شدن با افراد جدید

هیچ اشکالی ندارد…

بچه که بودم شب ادراری داشتم. نمی‌دانم شاید تا وقتی مدرسه بروم و گاهی حتی بعد از آن. تا همان سن هم شیشه شیر می‌خوردم. یعنی اگر مدرسه شروع نمی‌شد و مامان قبل از رفتن به مدرسه با کلک افتادن شیشه شیر پشت کابینت و کثیف شدنش، مرا گول نمی‌زد،

و تنها باد می‌داند

همیشه داستان‌هایی از دل تاریخ که پیوندی با زمان حال دارند، قلبم را به درد می‌آورند. فشرده‌اش کرده و عصاره‌ی احساسش را بیرون می‌کشند و گاه آن را به قطره اشکی تبدیل می‌کنند. و این‌بار کتاب و تنها باد می‌داند که روزهای زیادی همراهم بود، مرا به گذشته متصل می‌کند.