وبلاگ

هیچ اشکالی ندارد…

بچه که بودم شب ادراری داشتم. نمی‌دانم شاید تا وقتی مدرسه بروم و گاهی حتی بعد از آن. تا همان سن هم شیشه شیر می‌خوردم. یعنی اگر مدرسه شروع نمی‌شد و مامان قبل از رفتن به مدرسه با کلک افتادن شیشه شیر پشت کابینت و کثیف شدنش، مرا گول نمی‌زد،

معرفی کتاب و تنها باد می‌داند

همیشه داستان‌هایی از دل تاریخ که پیوندی با زمان حال دارند، قلبم را به درد می‌آورند. فشرده‌اش کرده و عصاره‌ی احساسش را بیرون می‌کشند و گاه آن را به قطره اشکی تبدیل می‌کنند. و این‌بار کتاب و تنها باد می‌داند که روزهای زیادی همراهم بود، مرا به گذشته متصل می‌کند.

سرانگشتان، نقطه‌ی اتصال

خمیازه می‌کشم. خوابم نمی‌آید. بیشتر جاذبه‌ی زمین مرا به سمت خودش می‌کشد. می‌خواهم بنویسم و بنویسم. آنقدر زیاد که مغزم خالی شود. نه اینکه از مسئله‌ای مغزم پر باشد. این‌گونه نیست. بیشتر دلم برای زیاد نوشتن تنگ شده است. برای آنقدر نوشتن و بالاخره به متنی دلخواه رسیدن. در این

فقط شنا کن!

آب دهانم را از گلوی خشکم فرو می‌دهم. آلودگی هوا و بلند صحبت کردن در کلاس هر روز به سرماخوردگی طولانی‌ام دامن می‌زنند و گلویم خیال خوب شدن ندارد. با این وجود، امروز از آن روزهای دوست داشتنی دلخواهم است چون وقتی از مدرسه برگشتم. پا روی پا انداخته و

شیوه‌ی غیر قابل اجرا

دانشجو که بودم، کتاب قطوری به نام اندازه‌گیری، سنجش و ارزشیابی از دکتر سیف داشتیم. این کتاب، استاد غ و بلاهایی که سرمان آورد از یادم نمی‌رود! در آن کتاب چندین شیوه‌ی ارزشیابی از دانش‌آموز و روند یادگیری و آموزش گفته بود و برخی از این شیوه‌ها چنان آب و

نامه‌ای به سوی مبل بنفش

نینا سنکویچ عزیز سلام! حالا که این نامه را می‌نویسم، مدت‌ها از خواندن کتابت یعنی تولستوی و مبل بنفش می‌گذرد. اما گرمای معجزه‌آسای کلماتت هنوز با من همراه است. راستش اولین بار کتابت را حوالی نوزده سالگی گوش دادم. هنگام گوش دادنش آنقدر سرمست جمله‌های زیبایت می‌شدم که بارها فایل