
ترسی که جان باخت
بچه که بودم، وقتی سوار ماشین میشدم. به محض سرعت گرفتن از ترس به خودم میپیچیدم که کاش سرعتش کم شود. بچه که بودم وقتی میخواستم صبحها همراه خواهر بزرگترم به مدرسه بروم، چادرش را سفت میگرفتم و تند تند در کنارش عرض خیابان را میدویدم. بزرگتر که شده بودم




