وبلاگ

سرانگشتان، نقطه‌ی اتصال

خمیازه می‌کشم. خوابم نمی‌آید. بیشتر جاذبه‌ی زمین مرا به سمت خودش می‌کشد. می‌خواهم بنویسم و بنویسم. آنقدر زیاد که مغزم خالی شود. نه اینکه از مسئله‌ای مغزم پر باشد. این‌گونه نیست. بیشتر دلم برای زیاد نوشتن تنگ شده است. برای آنقدر نوشتن و بالاخره به متنی دلخواه رسیدن. در این

فقط شنا کن!

آب دهانم را از گلوی خشکم فرو می‌دهم. آلودگی هوا و بلند صحبت کردن در کلاس هر روز به سرماخوردگی طولانی‌ام دامن می‌زنند و گلویم خیال خوب شدن ندارد. با این وجود، امروز از آن روزهای دوست داشتنی دلخواهم است چون وقتی از مدرسه برگشتم. پا روی پا انداخته و

شیوه‌ی غیر قابل اجرا

دانشجو که بودم، کتاب قطوری به نام اندازه‌گیری، سنجش و ارزشیابی از دکتر سیف داشتیم. این کتاب، استاد غ و بلاهایی که سرمان آورد از یادم نمی‌رود! در آن کتاب چندین شیوه‌ی ارزشیابی از دانش‌آموز و روند یادگیری و آموزش گفته بود و برخی از این شیوه‌ها چنان آب و

نامه‌ای به سوی مبل بنفش

نینا سنکویچ عزیز سلام! حالا که این نامه را می‌نویسم، مدت‌ها از خواندن کتابت یعنی تولستوی و مبل بنفش می‌گذرد. اما گرمای معجزه‌آسای کلماتت هنوز با من همراه است. راستش اولین بار کتابت را حوالی نوزده سالگی گوش دادم. هنگام گوش دادنش آنقدر سرمست جمله‌های زیبایت می‌شدم که بارها فایل

باید تماس بگیرم

تن نحیف و کم‌جون مامان را به سختی رو تخت صاف می‌کنم. عرق از سر و رویم می‌چکد اما مامان تمیز و خوشبوست. او را تازه از حمام آورده‌ام و خودم از نفس افتاده‌ام. مادری که به پوست و استخوان رسیده را هی کف و صابون زدم و شستم. مامان

شیرجه در عمیق‌ترین نقطه

فراموش کردن چیزی جز فکر نکردن و هم نزدن گذشته نیست. اگر همین دو کار را بتوانی انجام ندهی، به فراموش کردن می‌رسی. خلاص می‌شوی. هر بار که به موضوعی آزار دهنده و یا حتی لذت‌بخش که حالا دیگر وجود ندارد فکر می‌کنم، بیشتر و بیشتر در آن غرق می‌شوم.