وبلاگ

باید تماس بگیرم

تن نحیف و کم‌جون مامان را به سختی رو تخت صاف می‌کنم. عرق از سر و رویم می‌چکد اما مامان تمیز و خوشبوست. او را تازه از حمام آورده‌ام و خودم از نفس افتاده‌ام. مادری که به پوست و استخوان رسیده را هی کف و صابون زدم و شستم. مامان

شیرجه در عمیق‌ترین نقطه

فراموش کردن چیزی جز فکر نکردن و هم نزدن گذشته نیست. اگر همین دو کار را بتوانی انجام ندهی، به فراموش کردن می‌رسی. خلاص می‌شوی. هر بار که به موضوعی آزار دهنده و یا حتی لذت‌بخش که حالا دیگر وجود ندارد فکر می‌کنم، بیشتر و بیشتر در آن غرق می‌شوم.

به عقب می‌روم

عقب عقب می‌روم. من همیشه به سمت عقب می‌روم. دستانم محکم سمانه را در آغوش گرفته تا مبادا روی زمین بیفتم. انعکاس نور چتر زردش رویم افتاده و کمی چشمانم را می‌زند. شکمم از چتر بیرون زده و قطرات باران خیسش می‌کند. چقدر اول صبحی در شکم بیچاره‌ی من کتاب

گلدان اطلسی

گلدان‌ها را آب می‌دهد و زیر لب می‌خواند: مراقب گلدون اطلسی باش یه وقتایی منتظر کسی باش کسی که چشماش یه کمی روشنه شاید یه قدری هم شبیه منه خانم‌جان صدایش می‌زند: ترگل، ترگل کجایی؟! در می‌زنن. چارقد گل‌گلی‌اش را مرتب می‌کند و به سمت در حیاط می‌رود. همین که

مبل‌هایی که سکوت کردند

کلید را در قفل چرخاند. نایلون‌های خریدش را از روی زمین برداشت و با شانه در را هل داد. وارد خانه شد و با پا در را پشت سرش بست. خانه در نور کم مهتابی، نیمه تاریک بود. از همه‌جا بی‌خبر با خوشحالی مریم را صدا زد. _مریم گلی کجایی؟

چه کسی مرزها را تعیین می‌کند؟

حوالی نه شب است و این سوال در ذهنم چرخ می‌خورد که چرا کودکان امروز بویی از احترام نبرده‌اند؟ ادب این روزها در کدام سوراخ قایم شده که پیدایش نیست؟ مدام به رفتار کودکان قدیم (شاید پانزده سال پیش که خودم هم کودک بودم) و کودکان امروزی می‌نگرم. از این