
دنیای کهکشانی
پنج ساله بودم. زیاد خیالبافی میکردم. مگر میشود کودک بود و خیالباف نبود! شب که مامان چراغها را خاموش میکرد. در رختخوابم به پشت دراز میکشیدم. تلویزیون هنوز روشن بود. نورهای رنگارنگی در خانه پخش میکرد. من و فاطمه کنار مامان و بابا میخوابیدیم. فاطمه مثل همیشه سرش به بالش




