وبلاگ

من، پشت در!

بابا برنامه‌ی رادیویی محبوبش را گوش می‌دهد. خانم مجری می‌گوید: اگر در را باز کنی و خود ده ساله‌ات را پشت آن ببینی به او چه می‌گویی؟! دارم دست و صورتم را می‌شویم که سوالش در ذهنم جرقه می‌زند. با خودم فکر می‌کنم ده ساله! خیلی کوچک است. اصلن ده

غول‌هایی در مسیر تو

سال گذشته که در گیجی شروع سال تحصیلی بودی، چک‌لیست‌هایی نوشتی که دانشگاه و دوره‌های آموزشی همگی متفق القول بر اصولی و مفید بودنشان عقیده داشتند. اما راستش همه‌شان چرت و پرت می‌گفتند. با وجود کمتر بودن دانش‌آموزانت نسبت به خیلی از همکاران فقط یکی دو ماه اول توانستی آن‌ها

خاک‌انداز روح

نیازمند خاک‌اندازی برای روحم هستم. خاک‌اندازی که روح پخش شده روی زمینم را کامل جمع کند تا خرده‌های احمقانه‌اش این‌ور آن‌ور را کثیف نکند. اصطلاح خاک انداز را وقتی من و یکی از دوستانم خسته‌ایم و روی زمین دراز کشیده‌ایم اما می‌خواهیم بلند شویم و به کارهایمان برسیم، به کار

با نوشتن به یاد بیاور!

پرتاب شدن در کلاس یک مهر سال گذشته بود که ابلاغ آموزگاری پایه سوم مدرسه‌ای را کف دستم گذاشتند. علارغم تمام تلاش‌هایم برای زیر بار این زور نرفتن، می‌گویم زور چون شرایط آنقدر افتضاح بود که هیچ‌کس به میل خودش جلو نرفته و نمی‌خواست با این اوضاع یک سال زودتر

بذری که می‌کاری!

معلم‌ها امر و نهی زیاد می‌کنند. این خاصیت‌شان است مثل مادرها! من هم معلم هستم. آن هم از نوع ابتدایی! معمولن از خودم می‌پرسم هر کاری که به دانش‌آموزانت می‌گویی درست است و انجام دهند یا نادرست است و انجام ندهند را خودت رعایت می‌کنی؟ اگر رعایت نکنی توصیه کردنش

چرا آموزگار هستم؟

مهم‌ترین و اولین دلیلم برای این کار کودکان هستند. می‌توانم در کنار دانش‌آموزانم خودم باشم! کودکان تو را مثل آدم‌بزرگ‌ها قضاوت نمی‌کنند. آن‌ها همانی هستند که حس می‌کنند، فکر می‌کنند و نشان می‌دهند. دقیقن در همان لحظه! اگر احساس خوبی داشته باشند بروز می‌دهند و اگر چیزی را دوست نداشته