از استاد کلانتری پرسیده بودم یکی از کتابهایی که ارزش دوبارهخوانی دارد چیست؟
گفته بود شب هول.
دیروز بالاخره شب هول را تمام کردم. دلم میخواهد با همین حس گیر کردن میان گنگی و فهمیدن، دوباره از اول شروع به خواندنش کنم. راستش شک دارم ولی فکر میکنم تجربه جالبی باشد. چون بارها شده بعد از پایان کتابی با خودم گفتهام بعدا دوباره سراغش میروم ولی هیچوقت نرفتهام. اما حالا که هنوز تنور گرم است چه؟
روایت شب هول خطی نیست و این موضوع را با خواندن همان چند صفحهی اول به راحتی میتوان فهمید اما اینکه در ادامه با نویسنده همراه شوی و جابهجایی و پرشهای داستان را درک کنی، گاهی سخت میشود.
سیر زمانی داستان طولانیست. گذشتهی دور، گذشتهی نزدیک و حال را روایت میکند. اتصال این بخشها مثل خاطراتیست که در ذهن پرسه میزند.
داستان از جایی شروع میشود که اسماعیل، پدرش ابراهیم را برای درمان از اصفهان به تهران میبرد. در تمام داستان گویی آنها در راهاند و همچنان به گذشته و افکار و شخصیتهای دیگر میپردازد.
سیر خطی داستان از به دنیا آمدن ابراهیم، زندگی خودش و فرزندانش هدایت و اسماعیل شروع میشود و تمام شخصیتها را در برمیگیرد و بیان میکند.
شخصیت پردازی و حتی انتخاب اسمها که مشخصا تعمدیست، پیچیدگی داستان را بیشتر میکند اما در عین حال حس تکرار را به خوبی در خواننده منعکس میکند. اینکه گذشته و زندگی افراد روی هم سایه انداخته و هر کس به شیوهی خودش بروز پیدا میکند. یکی با انفعال و ترس و فرو رفتن در خود. دیگری با خشم و آزار دیگران. انتخاب و تصمیمها در نقطههای زمانی مختلف به هم میرسند تاثیرشان را میگذارند.
در کنار تمام اینها، داستان پر از حس است. وقتی هدایت اسماعیلی را تعریف میکند. اینکه مدام میگوید باید بنویسم. آشفتگیهایش. تمام حالاتش از کلمات بیرون میریزد.
وقتی داستان از هادی میگوید. پر از انزجار، وحشت و ناسزا. انگار دنیا را از چشم او میبینی. همانقدر کریه و خشمگین. پر از عقده.
و وقتی در ماشین، درکنار ابراهیم و اسماعیل هستی. نظارهگری. نظارهگر هر چه که اتفاق افتاده. گذشته و حال را به هم وصل میکند و آدمها را شکل میدهد.
در نهایت این داستان برایم مارپیچیست که هر چه میخواندمش بیشتر فرو میرفتم. در این پیچیدگی. در این شب. در شب هول.