می‌رسد روزی؟

این روزها که مدرسه را دوباره آغازیده‌ایم. هر روز اسم یکی از دانش‌آموزانم را توی غایبین می‌نویسم. خانم «و» گفته بود که خانواده‌اش گفته‌اند که احتمالا ماه دیگر به مدرسه می‌آید. رفته‌اند افغانستان. من هم تعجب کردم که یعنی چه؟ من قبولش نمی‌کنم. بعد از یک ماه می‌خواهد بیاید نه تنها درسی بلد نیست که فارسی حرف زدنش هم فرق دارد. چکارش کنم؟

توی این فکر بودم که چه بی‌فکرند خانواده‌اش که امروز زنگ آخر خانمی جلویم را گرفت. گفتم: اولیای کدام دانش‌آموز هستین؟
گفت: اولیا نیستم از اقوام دانش‌آموز هستم. مادرش مرا فرستاده. خودشون افغانستان هستند تا مدارک پسرشون رو درست کنند و بیان ایران. تا مدارکش درست نشه اینجا ثبت‌نامش نمی‌کنند. مادرش گفته ممکن است تا اواسط آبان طول بکشه. نگران درسشه. می‌شه شمارتون رو بدید تا در ارتباط باشیم که تا کجا درس دادید و تکلیف چیه که از درس عقب نیفته؟

قبول کردم اما خستگی روی شانه‌هایم ماند. دلم گرفت برای کودکی که تا به حال ندیدمش. که برای درس خواندن باید بدود. برای اینکه هر روز بنشیند پشت این نیمکت‌ها. با دوستانش سر و کله‌ی هم بزنند. که معلم درس بدهد. که کتاب بخوانند. که مشق بنویسد. برای همین چرخه‌ی تکراری روزها باید بدود و نرسد و دیر برسد شاید.

او از کودکی برای کوچک‌ترین حقوقش باید بدود و بدود. می‌رسد روزی؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *